نارضایتی کاذب یا واقعی؛ مسئله کدام است؟

نارضایتی‌ها و پیامدهای آن در جامعه

تاريخ 1397/02/23 ساعت 09:53

چرا در جامعه نارضایتی‌ها به چشم می‌خورد؟ ریشه این نارضایتی‌ها چیست و چند دسته‌اند؟ برای دریافت این جواب‌ها، خواندن این مقاله به شما پیشنهاد می‌شود.

محمدرضا کلاهی/جامعه‌شناس/ منبع:آینده نگر

از پس از جنگ، به تدریج نوع تازه‌ای از نارضایتی در میان مردم شکل گرفت. این نارضایتی روزبه‫روز شدت گرفت و امروز در اوج خود قرار دارد. این نارضایتی متفاوت، چیزی که در اینجا آن را «نارضایتی کاذب» می‌خوانیم چیست و چه پیامدی برای جامعه امروز ایران دارد؟

مردم ما امروز بسیار از وضعیت خود ناراضی‌اند. متعلَقِ این نارضایتی فقط دولت و حکومت نیست. همه چیز است. مردم به  قدرت بی‫اعتمادند، اما به خود هم بی‫اعتمادند. همه، همدیگر را به شدت غیراخلاقی می‌دانند و از هم در هراس‌اند. فرایند شکل‫گیری این نارضایتی، بی‫اعتمادی و هراس اخلاقی از سال‌های پس از جنگ به تدریج آغاز شده، امروز به بالاترین نقطه خود رسیده است و چشم‫اندازی هم برای بهبود آن در دهه‌های آینده وجود ندارد. ما طی چه فرایندی به این نقطه رسیده‌ایم؟ پیامدهای آن چیست؟ چه راهی برای خروج از این وضعیت وجود دارد؟

برای توضیح وضع حاضر باید دو گونه نارضایتی را از هم جدا کرد. ما با دو نوع نارضایتی مواجهیم. نارضایتی نوع اول، نارضایتی واقعی است، نارضایتی از نابسامانی‌ها، ناکارآمدی‌ها و بی‫عدالتی‌ها. این، نارضایتی فعال و مؤثر است. باید به استقبال آن رفت و آن را تا آخرین سرحد ممکن شدت بخشید. این نارضایتی ناشی از حس تعلق به جامعه و به محیط خویش است و این حس را تقویت می‌کند؛ فرد را نسبت به اطراف خود، نسبت به محیط زندگی‌اش حساس می‌کند، احساس مسئولیت اجتماعی می‌آفریند. این نارضایتی را باید مدام تکرار کرد و آن را بازخواند و بازاندیشید و هر بار، دوباره احیا کرد. این نارضایتی است که محرک پیشرفت جامعه است؛ آدم‌ها را از انفعال و بی‫تفاوتی جدا می‌کند و به فعالیت وامی‫دارد. این نارضایتی، جزئی است. به امور جزئی و معینی تعلق می‌گیرد. متعلَق روشن و مشخصی دارد. کلی و مبهم نیست. معلوم است که دقیقاً چه اختلالی در کجا باعثِ آن شده و معلوم است که چه چیزی باید تغییر کند تا بهبود یابد. با این حال این نارضایتی تمام‫شدنی نیست و نباید باشد. همواره باید ناراضی بود. البته وضع، گام‫به‫گام بهبود می‌یابد اما این بهبود به مدد همان نارضایتی حاصل می‌شود. بنابراین تا امکان بهتر شدن هست باید از وضع موجود ناراضی بود.

نارضایتی از ناکارآمدی فرایندهای بوروکراتیک یا فساد در آنها؛ نارضایتی از وضعیت محیط زیست؛ نارضایتی از وضعیت حمل و نقل، نارضایتی از عدم‫توازن میان درآمد و هزینه؛ نارضایتی از نابرابری جنسیتی؛ نارضایتی از نابرابری طبقاتی؛ نارضایتی از سانسور و ضعف در آزادی بیان؛ نارضایتی از تحمل نشدن تفاوت‌ها و ده‌ها مورد دیگر، متعلق‌های روشن و مشخص این نارضایتی‌اند. اینها نارضایتیِ برانگیزاننده‌اند، نارضایتی فعال، واقعی و سازنده‫.

این نارضایتی الزاماً معتبر نیست. ممکن است برخطا باشد. ممکن است ناشی از سوءتفاهم باشد. اما آنچه در این گونه از نارضایتی اهمیت دارد، درستی یا نادرستی مورد به مورد آن نیست. خود وجود نارضایتی است که اهمیت دارد. و اهمیت آن در فعال‫سازی، حساس‫سازی و ایجاد حس مسئولیت اجتماعی است. به همین دلیل لازم است که باشد، حتی اگر در مواردی برخطا باشد. هرچه وضع بدتر باشد البته این نارضایتی شدیدتر است. اما وجود آن، صرف‌‫نظر از شدت و ضعفش اهمیت دارد. رضایت داشتن از وضع موجود به معنای رضایت دادن به وضع موجود است. ناراضی بودن از وضع موجود به معنای رضایت ندادن به وضع موجود است. این نارضایتی کلافه‫کننده نیست، برانگیزاننده است. ممکن است اصلاح‫گرانه باشد. اما حتی می‌تواند انقلابی باشد. مسئله، اصلاح یا انقلاب نیست. دوگانه اصلاح-انقلاب، دوگانه‌ای انحرافی است که دوگانه‌های بسیار مهم دیگری را پنهان می‌کند.

جامعه زنده، جامعه‌ای است که مردم آن چنین نارضایتی‌هایی داشته باشند. این نارضایتی‌ها قلب تپنده جامعه را می‌سازند. جنبش‌های اجتماعی، کمپین‌ها، انجمن‌های خیریه، سازمان‌های غیردولتی، انقلاب‌ها، اتحادیه‌های صنفی، احزاب سیاسی؛ اینها قلب تپنده جامعه‌اند و همگی نتیجه نارضایتی و عصبانیت ناشی از آن‌اند. باید ناراضی بود. آدم‌های راحت و راضی انگیزه‌ای برای مشارکت در زندگی اجتماعی خود و برای شرکت در جنبش و کمپین و حزب و سازمان ندارند. جامعه کاملاً راضی، جامعه بی‫قلب است؛ جامعه مرده.

 اما نوع دیگری از نارضایتی وجود دارد. این نوع نارضایتی بیش از هر چیز در واقع، نارضایتی از «خود» است که در ظاهر به شکل نارضایتی از دیگران و از شرایط فراافکنده می‌شود. این نارضایتی، متعلَق روشن و مشخصی ندارد. کلی و مبهم است. معلوم نیست معطوف به چه چیزی است. مدعیاتش ابطال‫ناپذیر است. نارضایتی از همه‫چیز است صرف‫نظر از خوب و بد هر چیز. بی‫اعتمادی به همه کس و بی‫اخلاق دانستن همه کس. هر چیز که اینجایی و متعلق به این سوی جهان باشد، مورد بی‫اعتمادی، متهم به بی‫اخلاقی و موضوع نارضایتی است. این نارضایتی، نارضایتی از ایران و ایرانی است. ناشی از اختلالی در «خود ایرانی» (هویت ملی) ما است نه الزاماً نابسامانی در وضعیت واقعیِ زیستمان. بیشتر درونی است تا بیرونی. بیشتر مسئله هویت است تا مشکل شرایط. این نارضایتی تغییر را (و حتی هر گونه اندیشیدن به تغییر را) ممتنع می‌داند و وجودش هر گونه اقدام برای دگرگونی را ناممکن می‌سازد. منفعل‫ساز و بی‫انگیزه‌کننده است. آنچه برمی‫انگیزد، نه تغییر در وضع موجود که فرار از وضع موجود است. راه بهبودش درمان درونی است نه اصلاح بیرونی.

 برای توضیح این نوع دوم، باید به سیر تاریخی تحول «خود ایرانی» نگاه مختصری انداخت. اما پیش از آن ذکر چند نکته تئوریک لازم است: منظور از «خود» عبارت است از برآیند تصوراتی که فرد نسبت به خویشتن دارد. این تصورات لازم است از جایی برگرفته شده باشند. آنجا، قضاوت دیگران است. قضاوت دیگران درباره ما، نحوه مواجهه آنها با ما، نحوه‌ای که آنها به ما خطاب می‌کنند و نحوه‌ای که ما مخاطب دیگران می‌شویم است که تصورمان را نسبت به خودمان شکل می‌دهد. به این ترتیب عنصر «دیگران» در شکل دادن به «خود» اهمیت اساسی دارد. ما خود را در آیینه دیگران می‌بینیم. دیگران، ما را به خودمان بازتاب می‌دهند. اما این «دیگران» با هم تفاوت دارند. برخی از دیگران در نظر ما مهم‌تر و برخی کم‌اهمیت‌ترند. هرچه یک دیگری، در نگاه ما دیگریِ مهم‌تری باشد، تصویری که از ما به ما منعکس می‌کند، برای ما مهم‌تر و در ساختن «خود» ما تأثیرگذارتر می‌شود. نکته دیگر اینکه دیگرانِ قدرتمندتر، مهم‌ترین دیگران، و مهم‌ترین شکل‌دهندگان به «خود» ما هستند. هرچه یک دیگری قدرتمند و بر ما تواناتر باشد، خطاب او در ما اثرگذارتر خواهد بود.

نکته بعد ای که «خود» جنبه‌های مختلفی دارد. تصور من از خود، برآیند این جنبه‌های مختلف است. می‌توان از خود طبقاتی، خود قومی، خود شغلی، خود خانوادگی، خود ملی و خودهای دیگر سخن گفت. من خودم را یک فقیر (عضو طبقه پایین) می‌دانم (خود طبقاتی). خودم را یک لر (عضوی از قوم لر) می‌شناسم (خود قومی). یک کارگر می‌دانم (هویت شغلی). یک مادر می‌دانم (خود خانوادگی)، یا من خودم را یک ایرانی می‌دانم (خود ملی).

اینکه هر یک از این جنبه‌های خود، برای من چه معنایی داشته باشد، چه حسی در من ایجاد کند، و به عبارت دیگر در ساختن «خود» من چگونه دخالت کند، وابسته است به مجموعه قضاوت‌هایی که دیگرانِ مهم و قدرتمند نسبت به آن جنبه‌ها دارند: دگری‌های طبقاتی، قومی، شغلی، ملی و سایرین. دگریِ قدرتمندِ طبقه پایین، طبقات متوسط و بالا هستند. اینکه اعضای طبقات متوسط و بالا، طبقه پایین را چگونه ببینند است که تعیین می‌کند «طبقه پایین بودن» چه معنایی داشته باشد. آیا فقیر بودن به معنای بی‌عرضه بودن است؟ یا فقیر مورد ترحم است؟ یا فقیر، استثمار شده است؟ یا فقیر بودن اتفاقی و تصادفی است؟ هریک از این قضاوت‌ها که رواج بیشتری داشته باشد، معنای فقیر بودن را برای «خود» من برمی‌سازد: من بی‌عرضه‌ام؛ من قابل ترحمم؛ من استثمار شده‌ام یا... به همین ترتیب طبقه بالا بودن ممکن است به مثابه «باعرضه بودن» دانسته شود یا «سیاس بودن». در آن صورت یک طبقه بالا، از پولدار بودن خود احساس افتخار می‌کند؛ یا اینکه خود را متهمی تلقی می‌کند که مدام لازم می‌بیند از خود رفع اتهام کند. همین قضاوت‌ها مثلاً معنای «مادر بودن» را شکل می‌دهد: آیا مادر یک عاشق فداکار است یا فقط یکی از دو والد فرزندش است که سهمی برابر در تقسیم کار جنسیتی در درون خانواده دارد؟

اما موضوع بحث حاضر «خود ایرانی» است. به عبارت دیگر درباره «هویت ملی» حرف می‌زنیم. همین رویه درباره «هویت ملی» هم صادق است. ایرانی بودن به چه معنا است؟ آیا در آن احساس افتخاری نهفته است؟ یا احساس شرمساری؟ یا احساس بیچارگی؟ احساس قدرت یا احساس ضعف؟ احساس اعتماد به نفس یا احساس تحقیر؟ آیا ضعف صنعتی و اقتصادی جامعه ایران را نتیجه ناتوانی تاریخی ایرانیان می‌دانیم؟ یا نتیجه ریاکاری آنها؟ یا نتیجه آن است که ایرانیان «کار جمعی بلد نیستند»؟ یا بخشی از وضعیت فعلی ما و سایر ملت‌های جهان سوم میراث استعمار مستقیم و غیرمستقیم ملت‌ها دانسته می‌شود؟ تا چه میزان خود را در بهبود این وضعیت مؤثر می‌دانیم و به این اثرگذاری امیدواریم و تا چه میزان خود را دست‌بسته می‌پنداریم و به تغییر وضعیت امیدی نداریم؟ مجموعه‌ای از این قبیل احساسات است که در نهایت به «هویت ملی» ما شکل داده است. هویتی که امروز ناامید، ناراضی، هراسناک و تحقیر شده است و خود را از قافله ظاهراً پررونقی که در جهان در هیاهو در رفت‫وآمد است، جامانده می‌پندارد.

هویت امروزی ما ایرانیان نتیجه مواجهه با دیگری‌های ملی است. مهم‌ترین دیگری‌ها، قدرتمندترین آنها هستند. کشورهای قدرتمند در سطح نظام جهانی، کسانی هستند که صدایشان بیش از بقیه به گوش‌ها می‌رسد. آنها قدرتِ آن را دارند که از طریق رسانه‌ها، جریان کالاها، انواع قرادادهای جهانی، شکل دادن به گروه‫بندی‌های جهانی، سرمایه‫گذاری در دیگر کشورها، از طریق تعریف چیستی دانش معتبر و چیستیِ نظام دانشگاهی معتبر، از طریق حضور نظامی، از طریق مقوله‫بندی کردن جهان، دسته‫بندی کردن جهان و تعریف کردن مفاهیمی که ما جهان را و خودمان را و دیگران را با استفاده از آنها می‌شناسیم و با استفاده از آنها درباره هرچیزی فکر می‌کنیم، هویت‌ها را بسازند. هویت ما در درون چنین رابطه‌ای که از بنیاد نابرابر است ساخته می‌شود. این هویت‫یابی و هویت‫سازی، الزاماً فرایندی آگاهانه یا برنامه‫ریزی‌شده نیست. نفس این «تفاوت» میان ما و آنها، نفس این نابرابری است که هویت امروزین ما را به شکل خاصی برمی‫سازد.

تاریخ معاصر ایران را می‌توان بر اساس تحولات «خود ایرانی» از نو نوشت. در یک نگاه گذرا در طول حدود شصت- هفتاد سال اخیر می‌توان دو نوع «خود» را که محصول دو نوع مواجهه ما با «تصورمان از غرب» است در برابر هم قرار داد. مرحله اول که دهه‌های پیش از انقلاب تا پایان جنگ هشت‫ساله را در بر می‌گیرد، دوران تنفر از غرب، مخالفت با غرب و شک و بی‫اعتمادی به غرب است. این احساسی منفی نسبت به غرب در ذهنیت عمومی به شکل تئوری توطئه یا توهم توطئه[1] بروز یافت، و در فلسفه «بازگشت به خویشتن» صورت‫بندی نظری پیدا کرد. این احساس به همان اندازه که نسبت به بیرون، بی‌اعتمادی و تنفر ایجاد می‌کرد، در درون، انسجام و اتحاد می‌آفرید. نتیجه این رویکرد، خشم و عصبانیتی برانگیزاننده بود. انقلاب اسلامی و جنگ هشت‫ساله مهم‌ترین جلوه‌های بروز اجتماعی این احساس بود.

از پایان جنگ به بعد به تدریج این نگاه رو به ضعف گذاشت و نگاه تازه‌ای جایگزین شد. نگاه منفی به غرب به تدریج جای خود را به نگاه مثبت داد و تا مرز شیفتگی به غرب پیش رفت. به تدریج همه اختلال‌ها، نقص‌ها، کمبودها و ناداشته‌های خود را در جایی به نام غرب، تحقق‌یافته پنداشتیم؛ جایی که در آن نقص و کمبود بی‌معنا است و همه‌چیز در غایت کمال خود قرار دارد. غرب یک آرمان‌شهرِ واقعیت‌یافته تلقی و به قبله آمال تبدیل شد. این نگاه هم پیامدهای مهیبی برای «خود» ایرانی داشته و ما امروز مبتلابه همین پیامدها هستیم. در نگاه پیشین، در دوقطبیِ «ما - دیگران» (و به عبارت دیگر در دوقطبی «ما - غرب»)، قطبِ «دیگران» (یا «غرب») سویه منفیِ دوقطبی بود و موجب می‌شد که «ما» در سمت مثبت قرار بگیرد. اما در نگاه کنونی، «غرب» به سویه مثبت تبدیل شده و در مقابل، «ما» به قطب منفی جابه‌جا شده‌ایم. این، همان «نارضایتی کاذب» است که گفته شد.

در آغاز این مسیر، به تدریج کمبودهای خود را در «جایی دیگر» محقق‌شده پنداشتیم؛ جایی که عکس‌برگردان ناداشته‌ها و بی‌سامانی‌های ما است؛ جایی بقاعده، سامانمند و درست. در این فرایند آرام‌آرام «جای دیگر»ی ساخته شد که جایگاه آرزوها و آرمان‌ها است. اما سپس به تدریج مسیری معکوس شروع به پیمودن کرد. آرمان‫شهری که خودمان در ذهن‫ خود ساخته بودیم، حالا در نظرمان چونان واقعیتی سخت و تخلف‌ناپذیر دیده می‌شود. واقعیتی که ما سازنده او بودیم، حالا خود آفریننده ما می‌شود. آرمان‌شهری را که در ذهن ساخته بودیم مفروض گرفتیم و «خود» را به مثابه عکس‌برگردان آن «آرمان‌شهر»، مکان ناکارآمدی‌ها و سستی‌ها و بی‌سامانی‌ها تلقی کردیم. به این ترتیب آرمان‌شهری که خود ما ساخته بودیم حالا در مسیری معکوس شروع به ساختن ما می‌کند. در نهایت «خود»ی ساخته می‌شود که به همان اندازه ذهنی، ساختگی و اسطوره‌ای است اما به شکلی معکوس. از «خود» یک اسطوره معکوس ساختیم، یک «هیولا» که عکس‌برگردان اسطوره‌ای به نام غرب است. به این ترتیب «ما» به قطب منفی تبدیل شدیم. علاوه بر آن، مغاکی عظیم و شکافی پرناشدنی میان ما و «جهان» شکل گرفت. گویا ما رابطه خود را با «جهان» قطع کرده‌ایم. ما هنوز «جهانی نشده‌ایم» از فرایند «جهانی شدن» عقب مانده‌ایم. باید با «جهان» رابطه برقرار کنیم. «هیچ‌جای جهان این‌چنین نیست که ما هستیم». جمله «هیچ‌جای دنیا این‌طور نیست» امروز در میان ما به ضرب‌المثل تبدیل شده است. گویا ما بخشی از جهان نیستیم. تکه‌ای جداافتاده از جهانیم. مغاک، نه میان ما و غرب، که میان ما و «جهان» فاصله انداخته است. ما از خودمان ناراضی شده‌ایم، ولی این نارضایتی، نه از مشکلات و مسائل و ناکارآمدی‌هایی است که درگیر آنیم بلکه نارضایتی، خصیصه هویتیِ ما شده است؛ بخشی از «خود» ما است. خودباختگی دربرابر تصویر بت‌شده غرب است. غرب، در این تصویر بت‌شده، مجموعه‌ای از اجزا نیست که هرکدام حکم خاص خود را داشته باشند، بلکه کلیتی است که به طور کلی «خوب» است. به همین ترتیب ما هم از خود تصویر سنگ‌شده‌ای ساخته‌ایم که به عنوان عکس‌برگردان غرب، مجموعه‌ای از اجزا نیست که هرکدام ویژگی‌ها، مسائل و مزایا و معایب معین خود را داشته باشند؛ بلکه کلیتی است که به طور کلی «بد» است. نارضایتی کاذب، نتیجه محاسبه دقیق و بررسی عالمانه و نظر تخصصی و تشخیص درست مشکلات و مسائل نیست، نتیجه شی‌ءشدگی تصویر ما از خودمان است، محصول خودباختگی دربرابر تصویر بت‌شده دیگری است.

 اما ادعای این گفتار، به هیچ وجه آن نیست که هیچ تفاوتی میان ما و غرب وجود ندارد. مسئله چیزهای دیگری است. یکی آنکه اصولاً تقسیم جهان به غرب و شرق یا تقسیم به «غرب و دیگران» (به قول استوارت هال) نادرست است. کشورها دو دسته نیستند یکی هیولایی و دیگری اسطوره‌گون. کشورها مختلف و متفاوت‌اند. برخی در برخی جنبه‌ها بهتر، برخی در برخی‌جنبه‌ها بدتر و البته برخی در مجموع بهتر و برخی در مجموع بدتر (صرف‌نظر از اینکه بد و خوب از چه منظری تعریف شده باشد). اما اینکه یکی در همه‌چیز در منتهاالیه کمال و دیگری در همه‌چیز در منتهاالیه نقصان باشد،‌ همان بت‌شدگی است که صحبت آن رفت. بسیاری از ویژگی‌های جامعه‌های مختلف، اصولاً با یکدیگر قابل مقایسه نیستند. لزومی ندارد که هر تفاوتی میان دو جامعه به خوب و بد تقسیم شود. برخی تفاوت‌ها، فقط تفاوت‌اند بدون آنکه یکی بهتر و دیگری بدتر باشد. در نگاهِ دوگانه‌سازِ عکس‌برگردانی، هر ویژگی یا خوب است یا بد. و از آنجا که هرچه در غرب است خوب است، در نتیجه هرچه مثل غرب نیست، عقب‌ماندگی است.

مسئله دیگر آنکه مشکلات با هم متفاوت‌اند. هر مسئله‌ای باید جداگانه بررسی و راه‌حل جداگانه خود را پیدا کند. راه‌حل، تنها با تحلیل و محاسبه درست صورت مسئله دست‌یافتنی است. اما نگاهِ دوگانه‌ساز، «کلیت» زندگی ما را نابسامان می‌داند. این نگاه هر جست‌وجوی راه‌حلی را با پاسخِ «اینجا ایران است» ناممکن می‌کند. گویا خود «ایرانیت» ما است که مسئله‌زا است و بنابراین برای حل یک مشکل، نه خود مشکل، که «ایرانیت» ما است که باید حل شود.

مسئله دیگر آنکه نگاهِ دوگانه‌سازِ عکس‌برگردانی، اینجا را محل مشکلات و آنجا را مکان آسایش‌ها می‌داند. گویا آنجا هیچ مشکلی نیست. اسطوره‌ای کردن و استعلایی کردن غرب به همین معنا است. گویا غایت زندگی در آنجا محقق شده. آنجا معیار خوبی و زیبایی و درستی است. هرچه در آنجا است درست و زیبا و خوب است و هرچه جز آن، نادرست و زشت و بد. شیءشدگی نهفته در این نگاه، مانع از آن است که مجموعه نقدهای بی‌شماری که متفکران مختلف در جهان از مشکلات و مسائل دنیای مدرن طرح کرده‌اند دیده شود.

مسئله دیگر آنکه نگاهِ دوگانه‌ساز، مشکلات مبتلابه ما را بی‌سابقه می‌داند. گویا این مشکلات فقط مختص ما است و در جای دیگر سابقه‌ای ندارد: «اینجا ایران است» کنایه‌ای است که به همین معنا اشاره دارد. اما اولاً بسیاری از مشکلات در دنیا بی‌سابقه نیستند. مشکلاتی شبیه ما برخی در جاهای دیگری دنیا هم سابقه داشته است و برخی هم‌اکنون مبتلابه جوامع دیگر است. ثانیا ممکن است برخی از مشکلات ما هم مختص خودمان باشد و هیچ‌جای دیگری سابقه‌نداشته باشد. اما خود این «بی‌سابقگی» هم بی‌سابقه نیست. یعنی در جاهای دیگر دنیا – در کشورهایی که «پیشرفته» تلقی می‌شوند– نیز مشکلاتی هست که مختص خود آنها است و در هیچ‌جای دیگری سابقه ندارد.

نارضایتی ناشی از این نگاه عکس‫برگردانی و دوگانه‫ساز اسطوره- هیولا، همان نارضایتی کاذبی است که ما امروز در آنیم. برخلاف نارضایتی واقعی، که برانگیزاننده، اصلاح‫گر، دگرگون‫ساز، سازنده، حرکت‫آور و چاره‫ساز است، این نارضایتیِ کاذب، منفعل‌کننده، ناامیدکننده، تخریب‫گر، فراری‌دهنده و بیچاره‫ساز است.


 عضو کانال اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی تهران در تلگرام شوید

[صفحه چاپ]


ثبت نظر شما:

نام
پست الکترونیکی
تلفن
نظر