شکاف یا تضاد؟ رابطه دولت - ملت در ایران به کدام سمت می‌رود؟

جامعه کوتاه‌مدت همزاد شکاف است

تاريخ 1396/11/21 ساعت 10:05

یکی از عناصر اساسی و عوامل مهم و غیرقابل ‌انکار توسعه صنعتی که در چند قرن در اروپای غربی به وجود آمد انباشت سرمایه بلندمدت بود. در تمام طول تاریخ ما هیچ‌چیز شبیه و معادل رنسانس نداشتیم؛ در تمام طول تاریخ ایران چیزی شبیه فئودالیسم نداشتیم

محمدعلی همایون کاتوزیان/ آینده نگر

من «شکاف دولت و ملت» را «تضاد دولت و ملت» خوانده‌ام؛ ولی بر سر الفاظ احتجاج نمی‌کنم. این شکاف یکی از ویژگی‌های جامعه‌شناسی تاریخی ایران بود که آن نیز بر واقعیت دولت و جامعه استبدادی استوار است. استبداد یعنی حکومت خودسران؛ یعنی حکومتی که به هیچ قانونی خارج از اراده خودش محدود نیست. یا به عبارت دیگر اراده حکومت در حکم قانون است که هر لحظه ممکن است تغییر یابد. چه پیش و چه پس از اسلام استبداد بر مبنای فرّ ایزدی توجیه می‌شد. طبق این اسطوره پادشاه برگزیده خدا بود و در گزینش او جامعه یا ملت - و از آن جمله طبقات بالا - کوچک‌ترین سهم و نقشی نداشتند. و در نتیجه حقوقی جدا از اراده دولت برای آنان متصور نبود. دولت نه‌فقط در رأس اجتماع بلکه در فوق آن قرار داشت. پادشاه سایه خدا بود و چنان‌که گفته‌اند: پادشه سایه خدا باشد - سایه از ذات کی جدا باشد. در نتیجه اراده شاه عملاً همان اراده خدا بود: چه فرمان یزدان چه فرمان شاه. به این ترتیب جان و مال مردم در اختیار شاه و منصوبانش بود. هرکه را که اراده می‌کردند جانش را می‌گرفتند و مالش را می‌بردند. یعنی هرکاری را که توان اجرایش را داشتند انجام می‌دادند. مثلاً اگر هم ناصرالدین‌شاه می‌خواست که ایلات و عشایر را براندازد توان آن را نمی‌داشت ولی رضاشاه با ارتش و اسلحه مدرنی که در اختیار داشت این کار را کرد.

باری چون ملت حقوق مستقل از دولت نداشت و دولت می‌توانست جان و مال او را بدون دسترسی به دفاع قانونی بگیرد، ملت، دولت را از خود نمی‌دانست. حکومت بر مبنای زور بود نه قرارداد و قانون؛ و اطاعت بر اساس ترس بود نه رضایت. به همین دلیل ملت همواره حالت ضدیت با دولت را داشت و هنگامی که فرصتی به دست می‌آورد برضد آن می‌شورید، که ممکن بود موفق شود یا نشود. اما از آنجا که بدیلی برای حکومت استبدادی متصور نبود سقوط یک دولت استبدادی منجر به هرج و مرج می‌شد تا اینکه یک نیروی تازه‌نفس وارد گود می‌شد، از همه نسق می‌گرفت و دولت جدید استبدادی را تشکیل می‌داد. یک ویژگی عمده چنین نظامی بروز جامعه کوتاه‌مدت بود. در چنین جامعه‌ای طبقات مستقل و بلندمدت وجود ندارند که مانند آریستوکراسی اروپا نسلا بعد نسل مالک و صاحب مقام باشند و حقوقی مستقل از اراده دولت داشته باشند. البته در هر دوره‌ای اعیان و اشراف وجود داشتند اما ترکیب آنها در ظرف دو- سه نسل تغییر می‌کرد. یعنی نوه وزیر امروز ممکن بود کاره‌ای نشود و مالی نداشته باشد. من گاهی دو مثال مبالغه‌آمیز برای درک مطلب می‌زنم. یکی اینکه در دوره استبداد یکی ممکن بود امسال تاجر باشد، سال بعد وزیر و سال بعد از آن به زندان بیفتد؛ دیگر آنکه وقتی فردی صبح از خانه‌اش بیرون می‌آمد نمی‌دانست که تا غروب وزیر می‌شود یا چهار شقه‌اش را از چهار دروازه شهر خواهند آویخت. در چنین شرایطی که آینده سخت غیرقبل پیش‌بینی بود، طبعاً انباشت بلندمدت سرمایه صورت نمی‌گرفت و یکی از نتایج عمده آن بود که توسعه بلندمدت بازرگانی و به دنبال آن پیشرفت مدرن کشاورزی و صنعتی صورت نپذیرد.

از سوی دیگر سیاستی وجود نداشت که از توسعه سیاسی سخنی آوریم. در جایی که طبقات مستقل وجود نداشته باشند و دولت در فوق اجتماع قرار داشته باشد سیاست معنایی ندارد. لفظ سیاست وجود داشت ولی معنای آن یا اعدام بزرگان یا هنر مملکت‌داری موفقیت‌آمیز بود. چنان که وقتی در قرن نوزدهم با سیاست‌های فرنگی آشنا شدند لفظ پليتیک را برای آن به کار گرفتند و حتی برای سیاستمداران فرنگی اصطلاح  پليتیکچی را ساختند. پس از مشروطه بود که سیاست به معنای امروز به کار برده شد و اصطلاحات رجال سیاسی، سیاستمداران و غیره پدید آمد.

 الگوهایی که بر مبنای تاریخ و جامعه‌شناسی اروپا طرح‌شده، بدون چون‌وچرا به جامعه و تاریخ ایران قابل‌اطلاق نیست. مثلاً در اروپا «طبقات» به‌معنای ‌خاص کلمه مستقل از دولت وجود داشته، اما در ایران این‌گونه نیست. این گفته، لزوماً موجب درآمدن از گفتمان خاصی نمی‌شود. یا وقتی می‌گفتند ایران کشوری فئودالی و بورژوازی بوده یعنی داشتند الگویی را به ایران اطلاق می‌کردند؛ ولو اینکه این الگو در جای خودش درست باشد اما به ایران قابل‌تعمیم نیست. بنابراین من معنای بیرون آمدن از گفتمان را متوجه نمی‌شوم. کار من مطالعه تطبیقی تاریخ ایران و اروپاست و آنچه ارائه کردم استبداد ایرانی بود که وجوه مهمش تضاد دولت و ملت و جامعه کوتاه‌مدت بود.

در طول تاریخ ایران حکومت و جامعه استبدادی بوده و جامعه کوتاه‌مدت هم از دل همین استبداد درمی‌آید؛ یعنی به دلیل استبداد، عدم حکومت قانون، اینکه دولت به قانونی خارج از اراده خودش مقید نبوده و دولت از ملت جدا بوده - یعنی دولت را خدا تعیین می‌کرد و اگر هم حاکم بیدادگری می‌کرد خدا او را معزول می‌کرده، معنای فره ‌ایزدی همین است- بنابراین ملت نسبت به دولت بیگانه بود و اصلاً ارتباطی با آن نداشت و توقع داشت که او همه کارها را انجام دهد؛ طبیعی است که هرکسی که همه حقوق را انحصار کند، وظایف را هم باید کامل انجام دهد، بنابراین جامعه کوتاه‌مدت دقیقاً از دل همین موضوع بیرون آمد. شما طبقاتی نداشتید که جزو طبقات زمین‌دار و فئودال غربی باشند و مستقل از دولت عمل کنند و حقوق خود را داشته باشند یا حقشان امتیاز نباشد و حق قانونی‌شان باشد که نتوان از آنها گرفت و نسل در نسل ادامه پیدا کند. در ایران حق از کسی گرفته می‌شد و به دیگری داده می‌شد، چه در مالکیت و چه در قدرت؛ امروز یکی وزیر بود و فردا دیگری وزیر می‌شد، هیچ ضمانتی وجود نداشت که پسر یک وزیر یا زمین‌دار بعد از او وضعی مشابه پدرش داشته باشد.

اعیان و اشراف همیشه وجود داشتند اما پايگاه آنها بلندمدت نبود که به نسل‌های بعد منتقل شود. کوتاه‌مدت بودن به این جهت بود که چشم‌انداز آینده روشن نبود و امنیت وجود نداشت و از فردا هم خبر نداشتید، درنتیجه انباشت سرمایه‌ای که در غرب در بلندمدتی درحدود چند قرن اتفاق افتاد، در ایران به وجود نیامد. اگر صاحب مالی، اموال خود را انباشت می‌کرد نمی‌دانست که تا دو سال دیگر آنها را از او می‌گیرند یا نه و اگر هم انباشت می‌کرد بالاخره آنها را از او می‌گرفتند. یکی از عناصر اساسی و عوامل مهم و غیرقابل ‌انکار توسعه صنعتی که در چند قرن در اروپای غربی به وجود آمد انباشت سرمایه بلندمدت بود. در تمام طول تاریخ ما هیچ‌چیز شبیه و معادل رنسانس نداشتیم؛ در تمام طول تاریخ ایران چیزی شبیه فئودالیسم نداشتیم. ارباب‌-رعیتی داشتیم اما ارباب‌-‌رعیتی به این معنا نبود که طی قرون ارباب‌ها ادامه پیدا کنند؛ شما هرطور که نگاه کنید جامعه ایران جامعه‌ای کوتاه‌مدت بوده است و جامعه کوتاه‌مدت همزاد و هم‌نشین شکاف یا تضاد میان دولت-ملت است.


 عضو کانال اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی تهران در تلگرام شوید

[صفحه چاپ]


ثبت نظر شما:

نام
پست الکترونیکی
تلفن
نظر